او میگوید:« از همان ابتدای ازدواجمان متوجه اعتیاد رضا شدم. او قبل از ازدواج معتاد بود و این را از من پنهان کرده بود. سر همین همیشه با هم مشکل داشتیم و درگیریهای ما تمامی نداشت. رضا به دوستانش که میرسید، دیگر من را نمیدید. فروردین 76 وقتی سارا به دنیا آمد خیال میکردم غمهایم تمام شده و با وجود بچه، زندگی مشترک من و شوهرم سر و سامان میگیرد اما سخت در اشتباه بودم. بچه هم نتوانست زندگی ما را تغییر دهد. دخترم سارا بزرگ و بزرگتر میشد و به پدرش عشق میورزید و او را صادقانه دوست داشت اما رضا همه چیزش را پای اعتیاد و دوستانش گذاشته بود. سرانجام پس از ده سال زندگی مشترک در سال 83 از رضا جدا شدم. سارا اول دبستان بود که از رضا طلاق گرفتم.»
پرونده طلاق والدین سارا با وجود مخالفت اقوام، سرانجام به نتیجه رسید و آنها از هم جدا شدند. این شروع زندگی تازهای بود برای دختر بچهای که هنوز هفت سالش هم تمام نشده بود. «سارا به خاطر طلاق ما فشارهای زیادی را تحمل میکرد اما با اینحال با معدل 20 قبول شد. او چند سالی پیش مادرم زندگی میکرد و من مجبور شدم به خاطر مخارج زندگی در یک شرکت مشغول به کار شوم. دخترم تا چهارم دبستان پیش خودم بود اما با وساطت یکی از بستگان رضا، او بعد از پایان کلاس چهارم به خانه پدرش رفت. من نمیتوانستم از او جدا شوم اما چارهای جز قبول کردن این ماجرا نداشتم.» لب پایینش را با دندان میگزد و سکوت میکند. حالا دیگر نمیتواند جلوی اشکهایش را بگیرد. سری به حالت تاسف تکان میدهد و میگوید:« رضا تا 20 روز نمیگذاشت سارا را ببینیم. در این مدت مادرم یواشکی به مدرسه او میرفت و سارا را میدید. خواهرم که از دوری سارا تحملش را از دست داده بود، روز بیستم به سراغ رضا رفت و از او خواهش کرد تا اجازه دهد روزهای آخر هفته سارا را ببیند. آخر خواهرم عاشق سارا بود و آنها خیلی به هم وابسته بودند. خواهرم همدم دخترم بود ودخترم خیلی از حرفهایش را فقط به او میزد.» التماسهای خاله سارا کارساز شد و رضا با ملاقات آنها و دخترش موافقت کرد اما شرط گذاشت که به جای هر هفته، هر دو هفته یک بار سارا به خانه مادرش برود و پیش آنها باشد؛ شرطی که با موافقت خاله و مادر دختربچه همراه شد. «از اینکه دوباره دخترم را میدیدم خیلی خوشحال بودم. انگار که دنیا را به من داده بودند. سارا هم خوشحال بود. آخر هفتههایی که او پیش ما بود وقتی میخواست به خانه برگردد و از من جدا شود، دل درد میگرفت. نمیدانم چرا ولی به نظرم میآمد که اصلا با این شرایط راحت نیست. دوستان رضا مدام به او سر میزدند و سارا در تمام مدت مهمانیهای شبانه آنها میبایست در اتاقش که ته خانه بود، تک و تنها بماند. با این حال عاشق پدرش بود و هر وقت میخواستم موهایش را کوتاه کنم، مخالفت میکرد و میگفت که بابام از موی بلند خوشش مییاد اما هنوز هم نمیدانم که رضا چطور دلش آمد آن موها را به آتش بکشد.»
تهدید با اسلحه
حالا دیگر گریه امان مادر سارا را بریده. به یادآوردن روز حادثه برایش وحشتناک است. به همین خاطر خواهرش ماجرای روز حادثه را تعریف میکند؛ «ساعت شش بعدازظهر یک روز پنجشنبه سارا به من زنگ زد و خواست بروم دنبالش. از صدایش فهمیدم که هراسان است و حسابی ترسیده. سریع خودم را به خانه آنها رساندم. به رضا سلام کردم اما جواب نداد. سارا با من به خانه آمد و در راه تعریف کرد که پدرش اسلحه روی سرش گذاشته و حسابی او را ترسانده بود. رفتار پدر سارا را درک نمیکردم اما حدس میزدم به خاطر توهم شیشه دست به این کار زده. آن روز سارا آنقدر حالش بد بود که تب کرد. ظهر روز بعد، رضا آمد و هر طوری بود او را با خودش به خانه برد. چند روز بعد، سارا به من پیامک داد که بابام میخواد من رو بکشه. با خواهرم، برادرم و پدرم تماس گرفتم. آنها به خانه رضا رفتند. من و مادرم هم از خانه راه افتادیم. به کوچه که رسیدم، خواهرم را دیدم با دستهایی سوخته کنار دیوار ایستاده و گریه میکرد. برادرم توی سرش میزد و پدرم بغض کرده بود. آنجا بود که فهمیدم پدر سارا، دخترش را آتش زده است.» حالا نوبت مادر ساراست که ماجرا را ادامه دهد: «وقتی خواهرم با من تماس گرفت خودم را به خانه رساندم. سارا با دیدن من گفت بابا خانه است و تفنگ دارد. یکدفعه رضا مقابلم ظاهر شد و من را از خانه بیرون کرد. با پلیس تماس گرفتم و منتظر ماموران بودم که رضا به بیرون از خانه دوید و ناگهان خانه منفجر شد. انگار دنیا روی سرم خراب شده بود. رفتم داخل اتاق سارا. دخترم داشت میسوخت. با دستهایم شروع به خاموش کردنش کردم که برادرم رسید و من را بیرون کشیدند. آنجا بود که فهمیدم دخترم جان خود را از دست داده است.»
اعتراف هولناک
چند روز بعد، پدر سارا که به اتهام قتل دخترش دستگیر شده بود نزد بازپرس پرونده از انگیزهاش برای جنایت گفت: «مدتی بود که تصمیم گرفته بودم دخترم را به قتل برسانم. به خاطر مصرف شیشه توهم داشتم. فکر میکردم که من و سارا بازیگران سناریویی هستیم که افراد دیگری آن را طراحی کرده بودند و باید دخترم را به قتل میرساندم تا به آخر فیلم میرسیدیم.»
رضا هم صبح هفت آبانماه امسال وقتی در دادگاه کیفری استان تهران پای میز محاکمه رفت، همین اظهارات را مطرح کرد. او به قاضی عزیزمحمدی گفت: «حدود چهار سال اعتیاد شدیدی به ماده مخدر شیشه داشتم. به همین خاطر دچار توهم بودم. بارها حس میکردم بازیگر یک فیلم هستم و در محل کار و خانهام دوربین مخفی کار گذاشتهاند و تمام فضا تحتکنترل کارگردانهای ناشناس است. روز حادثه به خاطر توهم احساس میکردم که باید دخترم را آتش بزنم و این بخشی از فیلم است. برای همین با بنزین این کار را انجام دادم و منتظر ماندم تا عوامل پشت صحنه، سارا را از مرگ نجات دهند اما انگار کسی نمیخواست به بچه کمک کند و او باید در آن سکانس جان میداد.»
بعد از اعترافات رضا، قضات شعبه 71 دادگاه، او را به اتهام قتل دخترش به پرداخت دیه، 12 سال زندان و ده سال تبعید محکوم کردند.
منبع : سرنخ همشهری