تبليغاتX
خاطر تنها
 

 

سلام

سلام . سلام . سلام . به اولین کسی که دلم را شکست . . . سلام

و این سلام همان کلام مکرر و هرزه ی  هر روزه ی رهگذران کوچه بی انتهای زندگی نیست .

که هزار رنج نهفته و هزار راز نگفته و هزار معنای نشکفته  و هزار بغض نشکسته نفس گیر 

در پس حرف حرف اش در کمین . خیره در چشمهایی که دیریست دیگر تر نیست و تنها در افق

نگاهش این سخن چیدنیست که :

                     . . .  آنچه پس از این باشد از پیش بدتر نیست !

حتی اگر تمام سلام های دنیا هر صبح درپی یک پاسخ کوتاه . بغض آلود و غمگین و حسرت بار

چشمهای تک تک عابران بی جهت و عجول را عمیقانه و ملتمسانه بکاوند ... بی ثمر .

باز هر روز و هر روز تمام غصه های بی پایانی که تنها یادگار تلخ توست از پایانی که سریع و

سرد  و سرسری  بر داستانم  قلم زدی. همه و همه را پشت پرده های اشکها پنهان میکنم و

و سخت با لبخند به تو می گویم : سلام

میدانم

میدانم

مرا به اشارات وهم آلوده  انگشتان عابران شتابان خیابان بن بست عاقلی چه نیاز ؟

نیازی نیست . میدانم که دیوانگیست .میدانم .

دیوانگیست : انتظار پاسخی که مدت هاست تلف شده و هرگز بمقصد نخواهد رسید .وهم

باطلیست از حنجره  ضعیف و ملتهب خراش خراش عشق تمنای شنیدن آوایی .آنهم در این

هیاهوی سرسام آور  جنجال بیخودی خودشیفتگی که دیگر سالهاست کسی فریاد نمی کند :

آهای ی ی ی ی  . . . دنیا را نگهدارید  . میخواهم پیاده شوم !!!

من باز دیوانه وار مینالم : سلام به اولین کسی که دلم را شکست . . .

. . .

کسی درون من است . کسی درون من است .هر روز .هر روز هر روز . زمزمه که نه . تلقین

میکند : آی دیوانه . آدمها هیچ ربطی بهم ندارند . بفهم !!!

. . . و من هر بار مهربان و صبور  می کشم اش . خفه اش میکنم . . .

و او تنها کسیست که هر صبح چشم در چشم من می گشاید و وقیحانه و با پوزخند میگوید :

سلام !!!

سلام می کنمش و مجال میدهم جمله فیلسوفانه اش را چون تازیانه ای ابدی بر هر ترک دل

پاره پاره ام فرود آورد : آی . دیوانه  . آدمها . . .

از قتل همواره اش که فارغ شدم 

. . .  نرم و آهسته که بیدار نشوی . نزدیکت می شوم . 

 لبهایم ترک میخورد 

 میلرزد و فرو میریزد :       سلام . به اولین کسی که دلم را شکست . . . سلام

 

=========================================================میم . نون . =====

+ نوشته شده توسط میم.نون در سه شنبه 1384/12/23 و ساعت 2:43 قبل از ظهر |

 

یک امشب آیا می توانم از تو بگریزم ؟

باور  کن  از  آوای  محزون  تو  لبریزم

 

با اینکه میدانستم از اول نمی مانی

بیهوده کوشیدم که مهرت را برانگیزم

 

 

شب ناله ها را من سرودم ؟ عشق ؟ یا حسرت ؟

کی  خوا ستم  من   عشق  را  با  غم  درآمیزم ؟

 

ای  عشق با  تو   می درخشیدم  ولی  امروز

چون  سا یه ای  کمرنگ  در  یک  عصر  پائیزم

 

............................................................................................................میم.نون.........

+ نوشته شده توسط میم.نون در جمعه 1384/12/19 و ساعت 4:43 بعد از ظهر |

 

 

من  همون آدم شعرم . تو کجای قصه اتی ؟

هر چی خوندم ندیدم . کی گفته با معرفتی ؟

تو چشات بمن میخنده . تو دلت غم میخوری

حسرت قلبای عاشق و ولی کم میخوری

غزلات با اینکه لبریز محبت و صفاست . . .

باورم نمیشه که شاعر اون شعرا وفاست

شاعر اون غزلها چقدر ازت جدا شده

تو رو جا گذاشته رفته طفلکی فدا شده

اون نگاه عاشق و فقط تو شعرت میشه دید

فقط از توی کتابت میشه دوس داشتن و چید

گلهات هم کاغذین مثل ورقهای کتاب

مثل رویای یه باغن بی نظیر اما سراب

من و باش فکری شدم باهات بمونم یا برم

خودم و رها کنم ؟ شکل ترانه هات بشم ؟

"مگه میشه از عروسک شعر عاشقونه ساخت ؟"

"عاشق چیزی که نیست شد روی دریا خونه ساخت ؟"

عشق تو همون عروسک و همون پولک ها بود

اوج فواره احساست تو جمله ها بود

------------------------------------------------------------میم-نون---

+ نوشته شده توسط میم.نون در یکشنبه 1384/12/14 و ساعت 6:51 بعد از ظهر |
 

اگه عاشق نشديم ، حرمت عشق و نشكنيم !!!

ميخواستم راجع به كسايي صحبت كنم كه تعدادشون كم هم كم نيست !!! آره .همونايي كه مي

نويسن : عشق . ميخونن : عقل و حتي زماني كه مست لا يعقل هم هستن ، حواسشون هست كه

دو دو تا چهار تا ميشه . نه بيشتر . نه كمتر!!!

خلا صه كه مثل اون مصرع حافظ ( بيدلي در همه احوال خدا با او بود ) در هر شرايطي يك

لحظه هم از منافع خودشون غافل نمي شن و خيلي حواسشون جمع اينه كه مبادا ضرري بهشون

برسه !!!

يعني يه جور نماد بي چون و چراي تعقل و محافظه كاري و منفعت طلبي .حالا فكرش و بكنين

همين جماعت چه رابطه حسي با دنياي پيرامون خودشون ميتونن برقرار كنن؟ يا اصولا چيزي به

عنوان دل و احساس و عاطفه و از همه بدتر عشق به چه دردشون ميخوره ؟ مگه اينكه منافع

ايجاب كنه كه مثلا نون توي عشقه ( منظور از نون هر نوع منافع مادي متصوره ، نه صرفا

پول ) يا مثلا شاعر بودن يا رمانتيك بودن مده و از اين دست علاقه بندي ها . . .

به هر حال اينم يه جور برقراري ارتباط با مسائله ديگه ، جاي مخالفت نداره كه !

نميشه كه گفت همه دنيا لال بشن الا اونايي كه حس و درك و عملشون منطبق بر هم باشه !!!!

نميشه گفت آهاي فلاني . چرا از عشق به خدا يا انسانها حرف ميزني يا مي نويسي يا شعر ميگي

يا هر چي . . . ، در حاليكه جور ديگه اي فكر ميكني و جور ديگه اي عمل ميكني كه نه خداييه

و نه انسانيه . هر چند كه ظاهرش هم خداييه و هم انسانيه !!!

نميشه به كسي گفت چجوري باش و چجوري نباش . چون توجيه داره كه هر كسي بر حسب فهم

گماني دارد !!!

اما من ميگم يه جاهايي ميشه گفت آهاي فلاني ، بگو ، اما يه سري هم به درونت بزن ببين اينايي

كه درافشاني ميكني گوله گوله ، خودت هم قبولش داری ؟

البته اين تضاد و تناقض توي تمام مسائل و افراد و موضوعات به نوعي ديده ميشه و تا اونجايي

كه به درك و شعور طرف بستگي داره و قاعدتا هر كسي هم تا يه حدي ميفهمه قابل قبول و

تحمله و جاي اشكال نيست .

اما از اونجايي كه ظاهرا خدا تنها چيزي رو كه به اعتراف تك تك بنده هاش به هيچكس كم

نداده و واسه هيشكي كم نذاشته شكر خدا عقله ، اينه كه ماشا الله همه انسانهاي فهيم و صاحب

نظر و بندگاني مخلص و خالص و عاشق و خدا جو و انسان دوست و همنوع پرست و از اين

چرت و پرتها هستيم به ظاهر !!!!

حالا توي اين هاگير واگير غوغاي انسانيت كه همينجور آدم عشق بالا مياره ، بنظر شما ميشه از

كسي كه كرور كرور عاشقونه به هم ميبافه و بخورد ديگران ميده اما توي تمام عمرش حتي از

واژه عشق گريزان و فراري بوده و از درك و لمسش عاجز و تمام زندگيش كنج عافيت

طلب كرده و ازفكر كوچكترين ريسكي به سكسكه ميافتاده و …خرده گرفت و گفت ساكت شو

آدم حسابي ؟؟؟؟؟

اگرم بشه گفت كه ميشه گفت فكر ميكنين چيزي عوض ميشه ؟

بروي مبارك نمياره و توی دلش میگه : تو مشكل داري با خودت لابد يكي يجا نقره داغت كرده ،

حالا عقده اي شدي و از زور سوزش داري به احساسات ناب ديگران توهين مي كني !!!!

همش قبول اما اگه منم يكي بشم مثل شما ، مسئله حله . نه ؟

باشه من هر آنچه بگوئيد همانم . اما تو رو خدا چيزي رو نگيد كه خودتون بهش عمل نمي كنيد ،

اونم در غالب اشعار و الفاظ معصوم بيگناهي كه تنها گناهشون وفور دورويي و نقاب آلودگيه

چهره هاي من و شماست .

سوال : ميشه توي عمرت عاشق نشده باشي اما خروار خروار شعر عاشقونه ناب بگي ؟

جواب : فقط و فقط بعنوان نمونه شاعري رو ميشناسم كه كتابش لبريز از عشق و وفاست ولي

خودش . . . جالب اينه كه اين آدم اصولا با عاشقي مخالفه !!!!!!!!!!!(يعني كلا از كالاهايي كه

دوام و بقاشون گارانتي بلند مدت نداره خوشش نمياد)

جاي تمام اين آدما بخودم ميگم ساكت شو ،  لال شو ، گرچه نيازي هم به گفتن نيست ،

وقتي همچين كسايي رو آدم ميبينه خود بخود لال ميشه !!!

 - . . .

بخودم ميگم : هي فلا ني ، زندگي شايد همين باشد . . .

كاشكي نميذاشتي برم يجاي دور بي صفا

بازم بشم دربدر چشماي محزون وفا

تا كي بايد ما آدما همديگه رو رها كنيم؟

بيا يبارم كه شده از ته دل دعا كنيم

كاشكي ميشد ميفهميديم فرصتمون چقد كمه

نوبتي ام اگر باشه ، نوبت عاشق شدنه

اينم يه شعر عاري از بند و رديف و قافيه

درد دلم تموم نشد اما تو ميگي : كافيه !!!

دوستان عزيز لطفا كسي به خودش نگيره و نبايد هم بگيره ، چون من كه از درون تو خبر ندارم

كه .دارم ؟

اما اگه خوندن اين مطلب حتي يه قطره دلخورت كرد حتما يه سري به خودت بزن كه شايد خيلي

وقت باشه كه دلت واسه خود واقعيت تنگ شده باشه !!!

تا نظر شما چي باشه . . .

 

+ نوشته شده توسط میم.نون در یکشنبه 1384/12/07 و ساعت 10:30 بعد از ظهر |

سالها پيش بود و انگاري همين ديروز بود كه سه اثر از اريك فروم را ورق ميزدم و حيران از اينهمه وسعت نظر خود را پوچ پوچ يافتم و يافته هايم را نيز .

نمي دانم نگاهي كه از پس چشمهاي او در وجودم خزيد و اينسان ويرانم كرد و از نو ساخت را چگونه وصف كنم كه عاجزم از فهمش بكمال چه رسد به توضيح اش به اجمال !!!

يكي : داشتن و بودن نام داشت كه پيرامون دو نگاه زندگي به روش داشتن و زندگي به روش بودن سخن ميگفت

و ديگري هنر عشق ورزيدن بود كه مفصلا به تفسير و تعبير اقسام عشق و پرداخته بود . . .

و آخري گريز از آزادي كه از نامش پيداست چه محتوايي را در دل خود جاي داده

از آن جا كه بلطف ايزدي ايرانيان هر كدام دانشمندي صاحب نظرند و كمالات و معارف بسيار يدك مي كشند ، دست هر كس را گرفتم و لب اين پنجره ها آوردم

سخت تاسفم را برانگيخت و شرمندگي را بر پيشاني نادانم نشاند كه اي دل غافل ،واي بر تو كه خورشيد را به تماشاي فانوسي حقير مهمان كرده اي ، چه اينها هر يك بتنهايي صاحب نظراني بس فرهيخته اند (براي خويش !!!)

خلاصه كنم هر كه را ديدم از جنس داشتن ميزيست و از جنس تملك عشق مي وزيد و عاشقانه آزادي را ببند حماقت زمينگير و

چه توانا شعرايي بودند و چه قهار نويسندگاني كه پشت قاب زيباي الفاظ رنگين

چنان حس تحسين آدمي را بر مي انگيختند كه گويي تمثيل و تجسمي عيني اند از درك و شعور محض آن هم در اعلا درجه كمال !!!

اما دريغ دريغ كه : چون پرده برافتد . . .

آنچه بر جاي مي ماند جز مشتي گندم نماي جو فروش نيست !!!

از عشق ميگوييد و از عطش آن ؟

والله كه ميگريزيد اگر يك قطره عشق را برنگ حقيقي اش بر شما عرضه كنند

در هجر آزادي مويه ميكنيد و وا مصيبتا سر ميدهيد و پيرهن چاك ؟

والله كه قطره اي آزادي را بر نمي تابيد و بزنجيرش خواهيد كشيد .

با شمايانم كه يك قدم فاصله گرفتن از خويشتن را هراسانيد .

آري ، حتي آيينه ها هم از نماياندن درونتان به چشمهاي خودپرستتان شرم دارد

هرچند كه تفاوتي هم نميكند بر شماياني كه نا بيناييد بر خويشتن خويش !!!

انچه دل را به درد مي آورد تهاجم واژه هاي فريبنده تان بر روح و جان و ذهن مخاطبيست كه تشنه حقيقت پنهان در پس اين الفاظ زيبا ست كه بوريا بافان قهاري چون شما آن را لطافت دروغين حرير پوشانده اند .

مگر نه آنكه بنده آني كه در بند آني ، و شما كه خدايان خويش بهتر مي شناسيد

كمر به عبوديت همانها ببنديد و احوال و افكار خويش را براي هم کیشان عرضه بداريد .

مگر از پس بندگي تمام و كمال آنهمه خدا كه داريد بدرستي برآمده ايد كه سراغ از خدايي ميگيريد كه هيچ سنخيتي با شرك شما ندارد ؟

يك نفر نيست در اين خيل عظيم

كه صدايم به صدايش برسد ؟

بشنود گرمي آواز مرا

دل به غوغاي درونم بدهد ؟

يك نفر نيست در اين آبادي ؟

اي دريغ از نفس فانوسي

كه در اين تاريكي

ظلمت چشم مرا درك كند

. . .

گر تويي آن نفس و نور و صدا

بيقرار از هيجان سحري

پس صدا كن نفس گرم مرا

دوست دارم تو صدايم بزني

======================================

تقديم به تمام كساني كه آمدند بي آنكه بدانند چرا مي آيند و رفتند و شكستند و ويران كردند براي اينكه شهامت نداشتند فقط و فقط يك قدم از خود فاصله بگيرند تا بهتر خود را ببينند .

آخر كمتر كسي را اين روز ها تاب ديدن خويشست . ----------میم.نون

+ نوشته شده توسط میم.نون در جمعه 1384/12/05 و ساعت 4:0 قبل از ظهر |

 

  چقدر گفتم ؟

                    چقدر ؟

                                چقدر ؟

از غرور كه هيچ ، از هر چه بگويي گذشتم تا از عشق نگذرم و تو از خواهش هاي ناچيز و حقير

نتوانستي ببري !!!

دست آخر . . . از من كه نه ، از عشق گذشتي و چه بدست آوردي ؟ يا آن هم ؟

       

               نكته در اينجاست كه ما را فروخت . . . . . . . . . گوهري دهر و شما را خريد

و اكنون . . .

انتظار داري دنيا روي خوشش را به كدام خوش دلي تو تقديم كند ؟

به بي تاب و تحملي ؟

                     به نا شكيبايي‌ ؟

                                  به ناشكري و نا سپاسي ؟

                                                                      يا به خود خواهي و خويشتن دوستي ؟

ميخواهي دنيا كه نه ، خدا به كدام ثواب نكرده و نداشته بر گناهانت رحم آورد ؟

يا تو سهم ات را از خدايي كه همه ميگوييم يكيست و اتفاقا عادل هم هست مي گيري يا من .

كه اگر تو بگيري كه ابدا خدايي وجود ندارد چه رسد كه عادل هم باشد و اگر . . .

. . . نه. ادامه نمي دهم

. . . بس كه دوستت دارم .

حتي اگر خدايي نباشد و عدالتي . . .

                                                 براي من هنوز عشق هست .

پس دعا ميكنم به درگاه همان خدا كه نه خدايي باشد و نه عدالتي و . . .

. . .

. . . چقدر گفتم ؟

                       چقدر ؟

                                     چقدر ؟

                                            كاش هرگز نگفته بودم . . .

 

تحمل كن عزيز دل  شكسته  

                                    تحمل کن بپای شمع خاموش

 تحمل  کن  کنار  گریه  من

                                    بیاد دلخوشی های فراموش

 
 
 

 

 

+ نوشته شده توسط میم.نون در چهارشنبه 1384/12/03 و ساعت 5:16 قبل از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM






Powered by WebGozar