تبليغاتX
خاطر تنها
 

برای مرگ این قصه کسی گریه نخواهد کرد ...

=================================

فاتحانه بر خرابه های قصر عشق خویش

گام میزنی . چه لطف ؟

در سکوت نعره های قصه ای که سوخت

شادمان ز رقص شعله های زشت

زخمه میزنی به زخم دل ؟ چه سود

همچو شاعری برای گرمی سروده اش

شعله میزنی بغل بغل ترانه را

کی سرود فتح خوانده فاتحی

مست از شکست خویش؟

خود بگو بگو .چرا ؟

. . .

هیچکس برای عاشقی که مرد

هیچکس برای قصه ای که سوخت

هیچکس

هیچکس دلش نسوخت .

------------------------------------------------------------------------------۲۳/۱/۸۳-میم-نون---------


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط میم.نون در یکشنبه 1385/06/26 و ساعت 8:40 قبل از ظهر |
 

 

آدم زیاد است .

کسی که توی خیابان شماره بدهی...

توی میهمانی باهاش برقصی...

کسی که بتونی دوستش داشته باشی فراوان است

کسی که دلت بخواد باهاش بخوابی هم فراوان است

کسی که بگوید دوستت دارد -الکی یا واقعی هم بوفور خلق شده

کسی که دو سه هفته از فرط علاقه تب کند و بعد یکدفعه تبش عرق کند و چاره اش یک حمام

کسی برای ازدواج حتی . . .

برای پیدا کردن هیچکدام از اینها دچار مشکل نمیشوی .

راست میگویی یکی را پیدا کن که دوستت بشود ! ! !

اصلا نگوید دوستت دارد اما خیالت راحت باشد. کسی که وقتی صبح ها چشمهایت را در صورتش باز میکنی با خودت نگویی میتوانستی دیشب زودتر بخوابی !!!

ما هم اول هم صحبت شدیم . بعد شناختیم.و بعد فهمیدیم و آخر گفتیم: دوستت دارم .

اما حالا به دنبال دلیلی برای تمام ساعاتی که از دست رفته میگردیم

یک راه دیگر هم شاید باشد:

                                       بی خیال شو - دوستش داشته باش !!!

کاش خودم را فراموش میکردم - کسی را بزندگی ام راه میدادم و آنقدر احمق بودم که وقتی میگفت دوستت دارم . باورم میشد .

ای کاش ...

-----------------------------------------------------------------------------------------

این متن و چند وقت پیش یکی از دوستان نوشته بود که متاسفانه یادم رفته مشخصاتشون رو

امیدوارم هرجا هستند صحت و سلامت و موفق باشند .

=================================================

+ نوشته شده توسط میم.نون در پنجشنبه 1385/06/23 و ساعت 11:29 قبل از ظهر |
 

کــــــــــــــــــــــــی میـــــــــــــــــــــــــــــگـــــــــــــــــــه ؟

کی میگه آدما عاشق نمیشن  ؟

خام داغ یه شقایق نمیشن ؟

کی میگه میون طوفان بلا

با جنون سوار قایق نمیشن ؟

...

کی میگه عاشقی حرمت نداره ؟

دل عاشق دیگه قیمت نداره ؟

کی میگه که این زمونه بی وفاست

بویی از غیرت و همت نداره ؟

...

کی میگه نشونی از علاقه نیست ؟

توی قصه ها دیگه کلاغه نیست . . .

تو بگو کی گفته یک شبنم ناز

رو تن ساده و سبز ساقه نیست

...

هر کی گفته قربون صداقتش

قربون صبر و ثبات و طاقتش

...

ینفر نگفتش اما به شما

گوش ندید انقد به حرف شاعرا...

+ نوشته شده توسط میم.نون در چهارشنبه 1385/06/08 و ساعت 2:50 قبل از ظهر |

 

باز افکارم به هم پیــــــچیده اند

خواب را از چشم من دزدیده اند

یاد ایامی که در ماتم گذشت----------درد جانسوزی که بر قلبم نشست

از تـــــــب غم در دلم کولاک بود

تشنه یک جرعه عشق پاک بود

در وجودم یک بیابان بی کسی------------------مرگ امید و غم و دلواپسی

آنکه هستی را به کامم زهر کرد

کینه جو از مردمـــــــان دهر کرد

چهره عشق و صداقت زرد بود--------------------با دلم نا باوری همدرد بود

هر که دیدم ظاهری یکرنگ داشت

در نهـــــان با من سر نیرنگ داشت

روزها شبها به نومیدی گذشت---------------هر چه کردم روزگارم برنگشت

هیچکس را قلب من باور نداشت

عمق انکــــــــار مرا کافر نداشت

پیش از امشب ناله من کم نبود-----------------در نگاهم جز غم و ماتم نبود

لیــــــــک امروزم تماشایی شدست

وه که در قلبم چه غوغایی شدست

امشب از خود سر برون آورده ام-------------دل به دریای جنون آورده ام

وای دل را سخـــــــت آسان باختم

حیف از آن عمری که با غم ساختم

یک نظر یک آن دگرگون گشته ام----------پای تا سر سحر و افسون گشته ام

در هجوم ظلمت و بیم و امید

دستی آمد پرده شب را  درید

حرفهایش رنگ و بویی ژرف داشت----------چشمهایش با نگاهم حرف داشت

لحن چشمانش دلم را آب کرد

تاب گیسویش مرا بی تاب   کرد

در کویر سینه بذر مهر کاشت----------گویی اندر چشم مستش سحر داشت

شور عشقش در وجودم خانه کرد

بی کـــسی را با دلم بیـــگانه کرد

گرچه قلبم آرزوی غرق داشت--------------لیک او با جمله مردم فرق داشت

    . . . . . . . . . . . . . .

باز امـشب خاطــــرم آرام نیست

سرنوشتم جز بدست جام نیست

باز امشب فکر من آزاد نیست---------------ذهن جز برگی به دست باد نیست

در دل شـــب فـکـر فردا   میکنم

تا ســــحر با خود تقـــــــلا میکنم

مست مست ام وحشت از هشیاری است

ای خــــــدا ایـن خـــواب یا بیداری است ؟

زآن که فردا روز بیــــدارت کنند-------------------وز هرآنچه عشق بیزارت کنند

کاش امشب ذهن من یاری کند

چـــاره ای اندیشه ای کاری کند

کاش امشب ذهن من یاری  کند

عشق را در شعر من جاری کند

کاش امشب ذهن من یاری کند

تا سحــــــر با دل هم آوایی کند

ای که خواب چشمهایت زندگیست------------------فکر بیداری از آن پژمردگیست

روزگارت از خوشی آکنــــده باد-------------------مهربــــانی در دلت پاینده باد

 

 

.............................................................................۲۸شهریور۷۶-میم.نون..........

 

+ نوشته شده توسط میم.نون در پنجشنبه 1385/06/02 و ساعت 2:16 قبل از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM






Powered by WebGozar