آن شب٬
آرام ٬ از ایوان صورتی ماه گذشتم . نه فانوسی در دست و نه کتابی ٬ تنها در انحنای یخزده گلوگاهم تب
شدید دلتنگی و غربت گرما داشت.
حتی به ستارگان کلامی نگفتم . میدانستم که شمشاد های بلند خیال در تاریکی شب نیز چشمان
خیس مرا خواهند شناخت و غم غربت
چشمانم را باور خواهند کرد.
اما فقط یک اتفاق ساده کافیست مرا از این کشمکش درونی ٬ از این آمد شد های کسل کننده و این
بیگانگی برهاند و مرا به فصاحت آبی
عشق باز گرداند.
میگویمت اما تو چه میدانی که هنوز دستان سرد من بوی نان تازه مهربانی میدهند در این خشکسالی
محبت و دوستی .
آه ٬ دیریست که تن خسته ام سایه های خشک درختان سبز صبوری را از یاد برده است و گلویم از درد
فریاد پر .
ای کاش میدانستی که قاب خاکستری نگاهم دیگر در چهارچوب خنده های بی سبب نمیگنجد.
نمیدانم به یاد داری که چه آرزوهای حقیری را از بر بودیم یا نه ؟
پروانه های سنجاق شده در دفتر خاطرات سبزمان را چطور ؟
ای کاش میتوانستم چیزی بگویم تا شاید به خویشتن خویش باز گردی و بوی مطبوع شکوفه های نارنج
را بیاد آوری...
نکند رنگ سرخ سیب را از یاد برده ای ؟
من
اینجا
ایستاده ام ٬ غرق در اندیشه اولین تار سپید موهایم.
چرا دیگر از من سراغ آن باورهای کودکانه را نمیگیری ؟
بگویمت که بعد از تو کبوتران سپید خیال بر بام کاهگلی خانه مان معصومیت خویش را در ابعاد سبز عروج
بال بال زدند و غریبانه خاکستر
شدند و من گریستم .
بجای تو نیز گریستم .
آه ٬ فقط یک اتفاق ساده می تواند آن سبد پر از شکوفه های آبی سنجد را در کنار پنجره بخاطرت بیاورد٬
نمیدانم!
شاید پشت آن درخت کهنسال شاه بلوط مرا از دانه بیابی٬باید فکرش را میکردم٬ تو هنوز آن شیطنت
های کودکانه ات را داری !
بهر حال بگویمت !
فقط یک اتفاق ساده کافیست که دوباره طراوت باران را بگونه های خشکمان باز گرداند و ما را در یکجا ٬
یک محل دو افتاده فرو فرستد
و
با یک نگاه گرم
یک سلام آبی
و شاید با چیدن گل سرخی برای دستهای تنهامان یکدیگر را دریابیم و دوباره به آغاز رویش نیلوفران آبی
لبخند هامان ایمان بیاوریم و سادگی
و صمیمیت قلبهامان را پرواز دهیم
تا...
عروج آبی و پر ستاره عشق !


