تبليغاتX
خاطر تنها

 

آن شب٬

آرام ٬ از ایوان صورتی ماه گذشتم . نه فانوسی در دست و نه کتابی ٬ تنها در انحنای یخزده گلوگاهم تب

شدید دلتنگی و غربت گرما داشت.

حتی به ستارگان کلامی نگفتم . میدانستم که شمشاد های بلند خیال در تاریکی شب نیز چشمان

خیس مرا خواهند شناخت و غم غربت

چشمانم را باور خواهند کرد.

اما فقط یک اتفاق ساده کافیست مرا از این کشمکش درونی ٬ از این آمد شد های کسل کننده و این

بیگانگی برهاند و مرا به فصاحت آبی

عشق باز گرداند.

میگویمت اما تو چه میدانی که هنوز دستان سرد من بوی نان تازه مهربانی میدهند در این خشکسالی

محبت و دوستی .

آه ٬ دیریست که تن خسته ام سایه های خشک درختان سبز صبوری را از یاد برده است و گلویم از درد

فریاد پر .

ای کاش میدانستی که قاب خاکستری نگاهم دیگر در چهارچوب خنده های بی سبب نمیگنجد.

نمیدانم به یاد داری که چه آرزوهای حقیری را از بر بودیم یا نه ؟

پروانه های سنجاق شده در دفتر خاطرات سبزمان را چطور ؟

ای کاش میتوانستم چیزی بگویم تا شاید به خویشتن خویش باز گردی و بوی مطبوع شکوفه های نارنج

را بیاد آوری...

نکند رنگ سرخ سیب را از یاد برده ای ؟

من

اینجا

ایستاده ام ٬ غرق در اندیشه اولین تار سپید موهایم.

چرا دیگر از من سراغ آن باورهای کودکانه را نمیگیری ؟

بگویمت که بعد از تو کبوتران سپید خیال بر بام کاهگلی خانه مان معصومیت خویش را در ابعاد سبز عروج

بال بال زدند و غریبانه خاکستر

شدند و من گریستم .

بجای تو نیز گریستم .

آه ٬ فقط یک اتفاق ساده می تواند آن سبد پر از شکوفه های آبی سنجد را در کنار پنجره بخاطرت بیاورد٬

نمیدانم!

شاید پشت آن درخت کهنسال شاه بلوط مرا از دانه بیابی٬باید فکرش را میکردم٬ تو هنوز آن شیطنت

های کودکانه ات را داری !

بهر حال بگویمت !

فقط یک اتفاق ساده کافیست که دوباره طراوت باران را بگونه های خشکمان باز گرداند و ما را در یکجا ٬

یک محل دو افتاده فرو فرستد

و

با یک نگاه گرم

یک سلام آبی

و شاید با چیدن گل سرخی برای دستهای تنهامان یکدیگر را دریابیم و دوباره به آغاز رویش نیلوفران آبی

لبخند هامان ایمان بیاوریم و سادگی

و صمیمیت قلبهامان را پرواز دهیم

تا...

        عروج آبی و پر ستاره عشق !

 

+ نوشته شده توسط میم.نون در چهارشنبه 1385/07/12 و ساعت 4:37 بعد از ظهر |

 

ما هم بدون بال به معراج میرویم

 

این مثنوی حدیث پریشانی من است

بشنو که سوزنامه ویرانی من است

امشب نه اینکه شام غریبان گرفته ام

بلکه به یمن آمدنت جان گرفته ام

گفتی غزل بگو -غزلم-شور و حال مرد

بعد از تو حس شعر فنا شد خیال مرد

گفتم مرو که تیره شود زندگانیم

با رفتنت به خاک سیه میکشانیم

گفتی زمین مجال رسیدن نمیدهد

بر چشم باز فرصت دیدن نمیدهد

وقتی نقاب محور یکرنگ بودن است

معیار مهرورزی مان سنگ بودن است

دیگر چه جای دلخوشی و عشقبازی است ؟

اصلا کدام احمق از این عشق راضی است ؟

این عشق نیست فاجعه قرن آهن است

من بودنی که عاقبتش نیست بودن است

حالا بحرفهای غریبت رسیده ام

فهمیده ام که خوب تو را بد شنیده ام

حق با تو بود از غم غربت شکسته ام

بگذار صادقانه بگویم که خسته ام

بیزارم از تمام رفیقان نا رفیق

اینها چقدر فاصله دارند تا رفیق

تن را به ابتذال نبودن کشانده اند

روح مرا به مسند پوچی نشانده اند

تا این برادران ریا کار زنده اند

این گرگ سیرتان جفاکار زنده اند

یعقوب درد می کشد و کور می شود

یوسف همیشه وصله ناجور می شود

اینجا نقاب شیر به کفتار میزنند

منصور را هرآینه بر دار میزنند

اینجا کسی برای کسی کس نمی شود

حتی عقاب در خور کرکس نمی شود

جایی که سهم مرد بجز تازیانه نیست

حق با تو بود ماندنمان عاقلانه نیست

ما میرویم چون دلمان جای دیگر است

ما میرویم هر که بماند مخیر است

ما میرویم گرچه ز الطاف دوستان

بر جای جای پیکرمان زخم خنجر است

دلخوش نمیکنیم به عثمان و مذهبش

در کیش ما ملاک مسلمان ابوذر است

ما میرویم مقصد ما نامشخص است

هر جا رویم بی شک از این شهر بهتر است

از سادگیست گر به کسی تکیه کرده ایم

اینجا که گرگ با سگ گله برادر است

ما میرویم ماندن با درد فاجعه است

در عرف ما نشستن یک مرد فاجعه است

دیریست رفته اند امیران قافله

ما مانده ایم غافل پیران قافله

بر درب آفتاب پی باج میرویم

ما هم بدون بال به معراج میرویم

-----------------------------------------------------------------

کاش میدونستم شاعر این کار کیه ؟ شما میدونید ؟

من خیلی لذت بردم امیدوارم شما هم لذت ببرید.

 

+ نوشته شده توسط میم.نون در سه شنبه 1385/07/04 و ساعت 1:54 قبل از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM






Powered by WebGozar