تبليغاتX
خاطر تنها
 

مستقیم توی چشماش نگاه کردم و خیلی محکم و قاطع گفتم : نع !!!! دیگه ممکن نیست عاشق بشم دوباره یعنی محال ممکنه اون احساس یبار دیگه هم تکرار بشه !

قاطع تر ادامه دادم : اگرم حسی سراغ آدم بیاد عشق نیست چون اگه باشه ثابت میکنه که اون اولین بار عاشق شدن هم عشق نبوده ! عشق به اینه که تکرار نشه !

فقط نگام کرد و خندید . اما ته چشماش خودنم که میگه : اگه شد چی ؟

انگار همین دیروز بود که این جملات بین ما ردوبدل شد ! باور کردنی نیست قریب به چهار سال گذشته !

من هنوز اون دیالوگ ۴ سال پیش و مو به مو حفظم .

دو سال اول که گذشت خودم و گول میزدم و میگفتم خب دوستمه و طبیعیه آدم دوستش و دوس داره خب اما مثل یه دوست نه بیشتر

هی بخودم دروغ گفتم . نمی خواستم کم بیارم با اون قاطعیتی که من گفته بودم عمرا دیگه آدم عاشق بشه و فقط یکبار آدم توی زندگیش عاشق میشه حتی خودم هم نمیخواستم باور کنم که اشتباه کردم و نه تنها دوستش دارم بلکه تا خرخره هم دلم گیره و خودم خبر ندارم یا خودم و میزنم به اون راه ...

سال سوم به بعد دیگه میگفتم که دوستت دارم اما فقط میگفتم دوستت دارم نه بیشتر . اما اون فهمیده بود به نظرم که من عاشقش شدم و کم آوردم اما نمیخوام اعتراف کنم که اشتباه بوده حرف ۳ سال قبلم .

ولی اخرش که یه روز دیگه تاب نیاوردم و دلم  و زدم به دریا و بهش گفتم عاشقتم . میدونی چی گفت ؟

گفت : یادته ....

گفتم : آره بدجوری هم یادمه . حق با تو بود عزیزم . کی گفته آدم یه اشتباه و دوبار تکرار نمیکنه ؟!؟

مثل ۴ سال قبل فقط خندید و رفت .

حالا من موندم و  تکرار شیرین ترین اشتباه جهان !!! ولی من عاشق این اشتباهم فقط دلم میخواد برگزده پیشم .

اون که میدونه پس چرا نمیاد ؟ من چکار باید بکنم ؟ وظیفه من اشتباه کردن بود که کردم . بدجوری ام کردم . حالام مردونه پای خطایی که کردم وای میستم . فقط بیا . بگو که میای . شما بگید تو رو خدا بیا.دلم داره میترکه نازنین من ...

بدادم برس ای اشک

دلم خیلی گرفته

نگو از دوریه کی ؟ نپرس از چی گرفته ؟

برام دعا کنید . به دعای خیر شما احتیاج مبرم دارم .

اینم از داستان درد دل یک دوست که فکر میکرد آدم فقط یک بار یه اشتباه و تکرار میکنه .

نظر شما چیه ؟ مخالفین ؟ یا براش دعا میکنید ؟

+ نوشته شده توسط میم.نون در شنبه 1388/08/02 و ساعت 0:21 قبل از ظهر |
 

سلام

و اما یه قدم این طرف تر توی دنیای خودمون و شما ....

یکی بعد از سه سال و اندی تازه الان از آجری که خورده بوده توی سرش ۳ سال پیش بلند میگه آخ !

یعنی چی ؟ خودش میدونه یعنی چی !  (میگه همیشه میام روزی چندین بار اینجا و این مزخرفات و میخونم چندین بار ) اما توی ۳ سال با همه همتش که کم از اتوبان همت نداره نتونسته یه کامنت حی یه دونه کامنت بذاره که بقیه نگن فلانی لاله ؟؟؟؟

اون یکی میگه میدونی که عصر عصر ارتباطاته ! میای با لاک پشت یه توک پا بریم فشم و بیایم ؟ میگم عجب !!!! کار کامپیوتری جماعت با نفرت از تلفن جور در نمیاد که !!!! میگه سوءتفاوت شده داداش اشتباه نکن همه جوره رفیقتم تا جهنم هم بری پا به پات میام (البته با همون لاک پشته میاد لابد)

حالا من دیونه بشم حق دارم یا ننویسم جرم کردم ؟ آخه این مخ صاب مرده وسط یه تیمارستان با میلیون میلیون خل و چل از چی بنویسه وقتی خودش هم نمیدونه اشکال کارش چیه ؟ نمک صداقتش زیادی شده یا آشپز قبلا چاه کن بوده یا دو دره باز یا باز بنویسه که یه عده نخونده بیان بگن به به چه عالی مینویسی به ما هم سر بزن و از این مزخرفات !!!!

میگی دوستت دارم . فکر میکنه عاشقشی !!! افاده رو تا ناق برج میلاد میبره بالا که چی ؟ که گفتی ببخشید میشه ؟ جواب داده آره چرا که نه !

میگی کی ؟ میگه ..... بوقققققققققققققققققققققققققق ممتد و صدای چکش روی میخ !!!

چیه بر بر من و نگاه میکنی ؟ به من چه که هیچی نفهمیدی از حرفام .

میدونی چرا این جوری نوشتم اینبار ؟ فقط واسه اینکه بفهمی یه عمره چی میکشم از دست تو و حرفات که یه عمره این شکلین !

همین !

میگم دوستت دارم هااااااااااااااااااااا

میگه : خیلی ممنون !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

. . .

میگم :حالم خیلی بده  خیلی بد افتضاح دلم خیلی تنگ شده این روزا

میگه : برو دکتر خب !!!!!

میگم : ... میگه : حفه شو دیگه ! گرفتارم نمیبینی ؟

دیگه هیچی نمیگم .

 در کوچه ی خورشید قدم میزنی اما

خورشید به شب ختم شد و کوچه به بن بست

ای مرگ که عمری به تمنای تو بودم

آنسوی مه آلود تو آیا خبری هست ؟ 

                                                                       ۹ تیرماه ۸۸

+ نوشته شده توسط میم.نون در سه شنبه 1388/04/09 و ساعت 2:25 قبل از ظهر |
 

سلام به همه دوستان و الالخصوص دشمنان عزیز

دوست داشتم پست بعدی یه داستانگونه باشه . میگم داستانگونه چون تا حالا تجربه داستان نویسی نداشتم . سوژه مورد نظرم هم خیلی نخ نما و دم دستیه اما خب تجربه میخوام بکنم دیگه !!!

یه پاراگراف اول داستان و براتون میذارم بعد شما نظر بدید که دوست دارید ادامه اش رو هم بخونید یا همین جا درز بگیرم قضیه رو ؟ راستی قصه هنوز اسم نداره . هر پیشنهادی واسه اسمش دارید بگید.

انصافاْ نظر بدید و سرسری نگذرید . مهلت نظرسنجی و هم ۱۰ روز میذاریم . چطوره ؟

از امروز یعنی یکشنبه ۲۰ بهمن تا آخر ماه یعنی چهارشنبه ۳۰ بهمن

راستی جداْ از دوستانی که در زمینه داستان نویسی دستی بر آتش دارند توقع دو چندان دارم که من و از راهنمائی هاشون بی بهره نکنند .

و اما داستان :

از خماری روی پاهاش بند نبود

 اشک چشماش با آب بینیش قاطی میشد و سر میخورد روی چونه اش ، دستمال کاغذی هم دیگه جواب نمیداد خیس خیس شده بود . یه پرده اشک مرتب جلوی چشماش و میگرفت باعث می شد نتونه درست جلوشو ببینه . مرتب میخورد به آدمایی که از کنارش رد می شدند و چند بار هم نزدیک بود از تنه خوردن ازرهگذرا  ولو بشه وسط خیابون .

اما اصلا متوجه این اتفاقا نبود . تمام حواسش به این بود که زودتر خودش و برسونه خونه و بچپه توی اتاقش و جنسی که بهزار التماس و گشتن و سگدو زدن توی پاتوق ساقی های مواد توی این خیابون و اون خیابون و سر این چارراه یا اون پسکوچه و . . . جورکرده بود و بزنه تو رگ تا دوباره جون بگیره  یا بقول خودش مختصات آدمیزاد پیدا کنه تا بفهمه چه... باس بخوره !

یکی دو تا کوچه بیشتر نمونده بود به خونه . . .

-----------------------------------------------------------------------------------------------

یکی میمرد از درد خماری-----------------یکی میگفت : داداش هارتل میخواهی ؟

اینم یه بیت که همین الان به ذهنم رسید واسه رفع شادی و غافلگیری اموات در شب سه شنبه بد نیس

منتظرم .

 همگی موفق باشید . این یه دستوره !

+ نوشته شده توسط میم.نون در یکشنبه 1387/11/20 و ساعت 4:10 قبل از ظهر |

 

آن شب٬

آرام ٬ از ایوان صورتی ماه گذشتم . نه فانوسی در دست و نه کتابی ٬ تنها در انحنای یخزده گلوگاهم تب

شدید دلتنگی و غربت گرما داشت.

حتی به ستارگان کلامی نگفتم . میدانستم که شمشاد های بلند خیال در تاریکی شب نیز چشمان

خیس مرا خواهند شناخت و غم غربت

چشمانم را باور خواهند کرد.

اما فقط یک اتفاق ساده کافیست مرا از این کشمکش درونی ٬ از این آمد شد های کسل کننده و این

بیگانگی برهاند و مرا به فصاحت آبی

عشق باز گرداند.

میگویمت اما تو چه میدانی که هنوز دستان سرد من بوی نان تازه مهربانی میدهند در این خشکسالی

محبت و دوستی .

آه ٬ دیریست که تن خسته ام سایه های خشک درختان سبز صبوری را از یاد برده است و گلویم از درد

فریاد پر .

ای کاش میدانستی که قاب خاکستری نگاهم دیگر در چهارچوب خنده های بی سبب نمیگنجد.

نمیدانم به یاد داری که چه آرزوهای حقیری را از بر بودیم یا نه ؟

پروانه های سنجاق شده در دفتر خاطرات سبزمان را چطور ؟

ای کاش میتوانستم چیزی بگویم تا شاید به خویشتن خویش باز گردی و بوی مطبوع شکوفه های نارنج

را بیاد آوری...

نکند رنگ سرخ سیب را از یاد برده ای ؟

من

اینجا

ایستاده ام ٬ غرق در اندیشه اولین تار سپید موهایم.

چرا دیگر از من سراغ آن باورهای کودکانه را نمیگیری ؟

بگویمت که بعد از تو کبوتران سپید خیال بر بام کاهگلی خانه مان معصومیت خویش را در ابعاد سبز عروج

بال بال زدند و غریبانه خاکستر

شدند و من گریستم .

بجای تو نیز گریستم .

آه ٬ فقط یک اتفاق ساده می تواند آن سبد پر از شکوفه های آبی سنجد را در کنار پنجره بخاطرت بیاورد٬

نمیدانم!

شاید پشت آن درخت کهنسال شاه بلوط مرا از دانه بیابی٬باید فکرش را میکردم٬ تو هنوز آن شیطنت

های کودکانه ات را داری !

بهر حال بگویمت !

فقط یک اتفاق ساده کافیست که دوباره طراوت باران را بگونه های خشکمان باز گرداند و ما را در یکجا ٬

یک محل دو افتاده فرو فرستد

و

با یک نگاه گرم

یک سلام آبی

و شاید با چیدن گل سرخی برای دستهای تنهامان یکدیگر را دریابیم و دوباره به آغاز رویش نیلوفران آبی

لبخند هامان ایمان بیاوریم و سادگی

و صمیمیت قلبهامان را پرواز دهیم

تا...

        عروج آبی و پر ستاره عشق !

 

+ نوشته شده توسط میم.نون در چهارشنبه 1385/07/12 و ساعت 4:37 بعد از ظهر |

سلام به همه دوستان عزیز

 

شما حتما جریان مطلب طنز و کاریکاتور منتشره در یکی از روزنامه ها رو که باعث خشم نفرت هموطنان آذری زبان شد بیاد دارید .

البته شاید از موضوع خیلی گذشته و بفراموشی سپرده شده . من تا امروز فقط طرح درگیری رو شنیده بودم و شرحی از ماوقع رو .اما وقتی اصل کاریکاتور و دیدم جدا متاسف شدم که چطور بعضی بخودشون اجازه چنین افعالی رو میدهند آن هم در سطح رسانه جمعی مثل روزنامه .

اما مطلب مورد اشاره من موضوع اهانت آمیز آن نیست . چیزی که کسی به اون اشاره ای هم نکرده اینه که مطلب نوشته شده هم بسیار سخیف و دور از ادب و ادبیاته که جدا حال آدم و بهم میزنه .

منظورم بخش دوم مطلبه .

طرح چنین مسئله ای که اتفاقا هیچ طنز و طنازی هم در اون دیده نمیشه اون هم با دست اندازی به مسئله توالت و قطع خوراک سوسک ها به عنوان راه حلی طنز گونه برای نابودی سوسک .... !!!!

شاید هم نویسنده تحقیقات مفصل و میدانی در این باب انجام داده و تست کرده که

غذای سوسک چیه و این راه حل رو ارائه داده اون هم در روزنامه !!!!

شایدم طرفدار محیط زیسته و علاقه مند باغ و باغچه . کاش یک عکس یادگاری هم با گلهایی که از این کانال در باغچه خونش پرورش داده و هر روز صبح بعد

از خوردن صبحانه بهمراه سوسک ها ازرایحه شون لذت میبره . زینت بخش انتهای کاریکاتورش میکرد تا همه دنیا بفهمن هنر نزد ایرانیان است و بس. مخصوصا از نوع قلمیش.

در پایان تشکر ویژه خودم و با تمام نفرت دوستان آذری تقدیم  نویسنده و هنرمند گرام میکنم و پیشنهاد میکنم هر بامداد بعد از صرف صبحانه بهمراه سوسک هایی که حالا راه باغچه رو در پیش گرفتن .   بین بوته ها و گیاهان زیبای باغچه اش نفس عمیقی بکشه و ریه هاش و پر از ابدیت کنه و با ذهنی بازو روحی با نشاط راهی  دفتر روزنامه وزین . . . بشه بلکه ملت رو هر روز از راهکارهای جدید تغذیه و باغبانی و . . . غرق در شگفتی و نفرت و چندش کنه.

خیلی دلم میخواد خودتون بخونین و ببینین و نظر بدین که کدوم احمقی به این بشرگفته که لایق قلم بدست گرفتنه !!!

 

- ------------------------------------------------------------------------

 

روشهای مبارزه با سوسک

 

روش اول : گفتمان

 

بعضی ها معتقدن که آدم نباید از همون اول بره سراغ خشونت ورزی چون که حیفه . مزه اش میره . پس اول باید سعی کنیم بشینیم سر یک میز و خیلی متمدنانه

با سوسک ها گفتگو کنیم .

اما مشکل اینجاست که سوسک زبون آدم حالیش نمیشه . دستور زبان سوسکی هم آنقدر سخته (هنوز هیچ کی  درست نفهمیده  کدوم فعل هاشون ing  میگیره ) که 80% خود سوسک هام بلد نیستن و ترجیح میدن به زبون هایدیگه حرف بزنن.

وقتی سوسکا زبون خودشونو نمیفهمن .شما چجوری می خواین بفهمین ؟!

واسه همین مذاکره به بن بست می رسه و روش های شیرین خشونت آمیز لازم میشه !

 

 

 

-روش دوم : قطع منابع غذایی

 

قبل از اینکه دست به دمپایی شین و خین و خین ریزی راه بندازین بد نیست از روشهای اساسی تری مثل قطع منابع غذایی استفاده کنین .میدونین که سوسکا بیشتر توی چاهک توالت زندگی میکنن و غذای اصلی شون ... آره دیگه .همونه

پس برای اینکه دستشون به غذا نرسه باید یه مدت تولیدات خوراکی اونا رو تعطیل کنین . یعنی طرف توالت نرین .

دو ماه که بجاش توی باغچه و پای درخت ها کارتون و کردین .هم غذای سوسکا ته میکشه و از گشنگی منقرض می شن هم گل ها بهتر رشد میکنن و باغچتون سرسبز میشه !

 

-روش سوم : حیوانات شکارچی

 

(این بخش بدلیل غیر مرتبط بودن با پست امروز حذف شد)

+ نوشته شده توسط میم.نون در چهارشنبه 1385/03/31 و ساعت 12:1 بعد از ظهر |
 

 

سلام

سلام . سلام . سلام . به اولین کسی که دلم را شکست . . . سلام

و این سلام همان کلام مکرر و هرزه ی  هر روزه ی رهگذران کوچه بی انتهای زندگی نیست .

که هزار رنج نهفته و هزار راز نگفته و هزار معنای نشکفته  و هزار بغض نشکسته نفس گیر 

در پس حرف حرف اش در کمین . خیره در چشمهایی که دیریست دیگر تر نیست و تنها در افق

نگاهش این سخن چیدنیست که :

                     . . .  آنچه پس از این باشد از پیش بدتر نیست !

حتی اگر تمام سلام های دنیا هر صبح درپی یک پاسخ کوتاه . بغض آلود و غمگین و حسرت بار

چشمهای تک تک عابران بی جهت و عجول را عمیقانه و ملتمسانه بکاوند ... بی ثمر .

باز هر روز و هر روز تمام غصه های بی پایانی که تنها یادگار تلخ توست از پایانی که سریع و

سرد  و سرسری  بر داستانم  قلم زدی. همه و همه را پشت پرده های اشکها پنهان میکنم و

و سخت با لبخند به تو می گویم : سلام

میدانم

میدانم

مرا به اشارات وهم آلوده  انگشتان عابران شتابان خیابان بن بست عاقلی چه نیاز ؟

نیازی نیست . میدانم که دیوانگیست .میدانم .

دیوانگیست : انتظار پاسخی که مدت هاست تلف شده و هرگز بمقصد نخواهد رسید .وهم

باطلیست از حنجره  ضعیف و ملتهب خراش خراش عشق تمنای شنیدن آوایی .آنهم در این

هیاهوی سرسام آور  جنجال بیخودی خودشیفتگی که دیگر سالهاست کسی فریاد نمی کند :

آهای ی ی ی ی  . . . دنیا را نگهدارید  . میخواهم پیاده شوم !!!

من باز دیوانه وار مینالم : سلام به اولین کسی که دلم را شکست . . .

. . .

کسی درون من است . کسی درون من است .هر روز .هر روز هر روز . زمزمه که نه . تلقین

میکند : آی دیوانه . آدمها هیچ ربطی بهم ندارند . بفهم !!!

. . . و من هر بار مهربان و صبور  می کشم اش . خفه اش میکنم . . .

و او تنها کسیست که هر صبح چشم در چشم من می گشاید و وقیحانه و با پوزخند میگوید :

سلام !!!

سلام می کنمش و مجال میدهم جمله فیلسوفانه اش را چون تازیانه ای ابدی بر هر ترک دل

پاره پاره ام فرود آورد : آی . دیوانه  . آدمها . . .

از قتل همواره اش که فارغ شدم 

. . .  نرم و آهسته که بیدار نشوی . نزدیکت می شوم . 

 لبهایم ترک میخورد 

 میلرزد و فرو میریزد :       سلام . به اولین کسی که دلم را شکست . . . سلام

 

=========================================================میم . نون . =====

+ نوشته شده توسط میم.نون در سه شنبه 1384/12/23 و ساعت 2:43 قبل از ظهر |
 

اگه عاشق نشديم ، حرمت عشق و نشكنيم !!!

ميخواستم راجع به كسايي صحبت كنم كه تعدادشون كم هم كم نيست !!! آره .همونايي كه مي

نويسن : عشق . ميخونن : عقل و حتي زماني كه مست لا يعقل هم هستن ، حواسشون هست كه

دو دو تا چهار تا ميشه . نه بيشتر . نه كمتر!!!

خلا صه كه مثل اون مصرع حافظ ( بيدلي در همه احوال خدا با او بود ) در هر شرايطي يك

لحظه هم از منافع خودشون غافل نمي شن و خيلي حواسشون جمع اينه كه مبادا ضرري بهشون

برسه !!!

يعني يه جور نماد بي چون و چراي تعقل و محافظه كاري و منفعت طلبي .حالا فكرش و بكنين

همين جماعت چه رابطه حسي با دنياي پيرامون خودشون ميتونن برقرار كنن؟ يا اصولا چيزي به

عنوان دل و احساس و عاطفه و از همه بدتر عشق به چه دردشون ميخوره ؟ مگه اينكه منافع

ايجاب كنه كه مثلا نون توي عشقه ( منظور از نون هر نوع منافع مادي متصوره ، نه صرفا

پول ) يا مثلا شاعر بودن يا رمانتيك بودن مده و از اين دست علاقه بندي ها . . .

به هر حال اينم يه جور برقراري ارتباط با مسائله ديگه ، جاي مخالفت نداره كه !

نميشه كه گفت همه دنيا لال بشن الا اونايي كه حس و درك و عملشون منطبق بر هم باشه !!!!

نميشه گفت آهاي فلاني . چرا از عشق به خدا يا انسانها حرف ميزني يا مي نويسي يا شعر ميگي

يا هر چي . . . ، در حاليكه جور ديگه اي فكر ميكني و جور ديگه اي عمل ميكني كه نه خداييه

و نه انسانيه . هر چند كه ظاهرش هم خداييه و هم انسانيه !!!

نميشه به كسي گفت چجوري باش و چجوري نباش . چون توجيه داره كه هر كسي بر حسب فهم

گماني دارد !!!

اما من ميگم يه جاهايي ميشه گفت آهاي فلاني ، بگو ، اما يه سري هم به درونت بزن ببين اينايي

كه درافشاني ميكني گوله گوله ، خودت هم قبولش داری ؟

البته اين تضاد و تناقض توي تمام مسائل و افراد و موضوعات به نوعي ديده ميشه و تا اونجايي

كه به درك و شعور طرف بستگي داره و قاعدتا هر كسي هم تا يه حدي ميفهمه قابل قبول و

تحمله و جاي اشكال نيست .

اما از اونجايي كه ظاهرا خدا تنها چيزي رو كه به اعتراف تك تك بنده هاش به هيچكس كم

نداده و واسه هيشكي كم نذاشته شكر خدا عقله ، اينه كه ماشا الله همه انسانهاي فهيم و صاحب

نظر و بندگاني مخلص و خالص و عاشق و خدا جو و انسان دوست و همنوع پرست و از اين

چرت و پرتها هستيم به ظاهر !!!!

حالا توي اين هاگير واگير غوغاي انسانيت كه همينجور آدم عشق بالا مياره ، بنظر شما ميشه از

كسي كه كرور كرور عاشقونه به هم ميبافه و بخورد ديگران ميده اما توي تمام عمرش حتي از

واژه عشق گريزان و فراري بوده و از درك و لمسش عاجز و تمام زندگيش كنج عافيت

طلب كرده و ازفكر كوچكترين ريسكي به سكسكه ميافتاده و …خرده گرفت و گفت ساكت شو

آدم حسابي ؟؟؟؟؟

اگرم بشه گفت كه ميشه گفت فكر ميكنين چيزي عوض ميشه ؟

بروي مبارك نمياره و توی دلش میگه : تو مشكل داري با خودت لابد يكي يجا نقره داغت كرده ،

حالا عقده اي شدي و از زور سوزش داري به احساسات ناب ديگران توهين مي كني !!!!

همش قبول اما اگه منم يكي بشم مثل شما ، مسئله حله . نه ؟

باشه من هر آنچه بگوئيد همانم . اما تو رو خدا چيزي رو نگيد كه خودتون بهش عمل نمي كنيد ،

اونم در غالب اشعار و الفاظ معصوم بيگناهي كه تنها گناهشون وفور دورويي و نقاب آلودگيه

چهره هاي من و شماست .

سوال : ميشه توي عمرت عاشق نشده باشي اما خروار خروار شعر عاشقونه ناب بگي ؟

جواب : فقط و فقط بعنوان نمونه شاعري رو ميشناسم كه كتابش لبريز از عشق و وفاست ولي

خودش . . . جالب اينه كه اين آدم اصولا با عاشقي مخالفه !!!!!!!!!!!(يعني كلا از كالاهايي كه

دوام و بقاشون گارانتي بلند مدت نداره خوشش نمياد)

جاي تمام اين آدما بخودم ميگم ساكت شو ،  لال شو ، گرچه نيازي هم به گفتن نيست ،

وقتي همچين كسايي رو آدم ميبينه خود بخود لال ميشه !!!

 - . . .

بخودم ميگم : هي فلا ني ، زندگي شايد همين باشد . . .

كاشكي نميذاشتي برم يجاي دور بي صفا

بازم بشم دربدر چشماي محزون وفا

تا كي بايد ما آدما همديگه رو رها كنيم؟

بيا يبارم كه شده از ته دل دعا كنيم

كاشكي ميشد ميفهميديم فرصتمون چقد كمه

نوبتي ام اگر باشه ، نوبت عاشق شدنه

اينم يه شعر عاري از بند و رديف و قافيه

درد دلم تموم نشد اما تو ميگي : كافيه !!!

دوستان عزيز لطفا كسي به خودش نگيره و نبايد هم بگيره ، چون من كه از درون تو خبر ندارم

كه .دارم ؟

اما اگه خوندن اين مطلب حتي يه قطره دلخورت كرد حتما يه سري به خودت بزن كه شايد خيلي

وقت باشه كه دلت واسه خود واقعيت تنگ شده باشه !!!

تا نظر شما چي باشه . . .

 

+ نوشته شده توسط میم.نون در یکشنبه 1384/12/07 و ساعت 10:30 بعد از ظهر |

سالها پيش بود و انگاري همين ديروز بود كه سه اثر از اريك فروم را ورق ميزدم و حيران از اينهمه وسعت نظر خود را پوچ پوچ يافتم و يافته هايم را نيز .

نمي دانم نگاهي كه از پس چشمهاي او در وجودم خزيد و اينسان ويرانم كرد و از نو ساخت را چگونه وصف كنم كه عاجزم از فهمش بكمال چه رسد به توضيح اش به اجمال !!!

يكي : داشتن و بودن نام داشت كه پيرامون دو نگاه زندگي به روش داشتن و زندگي به روش بودن سخن ميگفت

و ديگري هنر عشق ورزيدن بود كه مفصلا به تفسير و تعبير اقسام عشق و پرداخته بود . . .

و آخري گريز از آزادي كه از نامش پيداست چه محتوايي را در دل خود جاي داده

از آن جا كه بلطف ايزدي ايرانيان هر كدام دانشمندي صاحب نظرند و كمالات و معارف بسيار يدك مي كشند ، دست هر كس را گرفتم و لب اين پنجره ها آوردم

سخت تاسفم را برانگيخت و شرمندگي را بر پيشاني نادانم نشاند كه اي دل غافل ،واي بر تو كه خورشيد را به تماشاي فانوسي حقير مهمان كرده اي ، چه اينها هر يك بتنهايي صاحب نظراني بس فرهيخته اند (براي خويش !!!)

خلاصه كنم هر كه را ديدم از جنس داشتن ميزيست و از جنس تملك عشق مي وزيد و عاشقانه آزادي را ببند حماقت زمينگير و

چه توانا شعرايي بودند و چه قهار نويسندگاني كه پشت قاب زيباي الفاظ رنگين

چنان حس تحسين آدمي را بر مي انگيختند كه گويي تمثيل و تجسمي عيني اند از درك و شعور محض آن هم در اعلا درجه كمال !!!

اما دريغ دريغ كه : چون پرده برافتد . . .

آنچه بر جاي مي ماند جز مشتي گندم نماي جو فروش نيست !!!

از عشق ميگوييد و از عطش آن ؟

والله كه ميگريزيد اگر يك قطره عشق را برنگ حقيقي اش بر شما عرضه كنند

در هجر آزادي مويه ميكنيد و وا مصيبتا سر ميدهيد و پيرهن چاك ؟

والله كه قطره اي آزادي را بر نمي تابيد و بزنجيرش خواهيد كشيد .

با شمايانم كه يك قدم فاصله گرفتن از خويشتن را هراسانيد .

آري ، حتي آيينه ها هم از نماياندن درونتان به چشمهاي خودپرستتان شرم دارد

هرچند كه تفاوتي هم نميكند بر شماياني كه نا بيناييد بر خويشتن خويش !!!

انچه دل را به درد مي آورد تهاجم واژه هاي فريبنده تان بر روح و جان و ذهن مخاطبيست كه تشنه حقيقت پنهان در پس اين الفاظ زيبا ست كه بوريا بافان قهاري چون شما آن را لطافت دروغين حرير پوشانده اند .

مگر نه آنكه بنده آني كه در بند آني ، و شما كه خدايان خويش بهتر مي شناسيد

كمر به عبوديت همانها ببنديد و احوال و افكار خويش را براي هم کیشان عرضه بداريد .

مگر از پس بندگي تمام و كمال آنهمه خدا كه داريد بدرستي برآمده ايد كه سراغ از خدايي ميگيريد كه هيچ سنخيتي با شرك شما ندارد ؟

يك نفر نيست در اين خيل عظيم

كه صدايم به صدايش برسد ؟

بشنود گرمي آواز مرا

دل به غوغاي درونم بدهد ؟

يك نفر نيست در اين آبادي ؟

اي دريغ از نفس فانوسي

كه در اين تاريكي

ظلمت چشم مرا درك كند

. . .

گر تويي آن نفس و نور و صدا

بيقرار از هيجان سحري

پس صدا كن نفس گرم مرا

دوست دارم تو صدايم بزني

======================================

تقديم به تمام كساني كه آمدند بي آنكه بدانند چرا مي آيند و رفتند و شكستند و ويران كردند براي اينكه شهامت نداشتند فقط و فقط يك قدم از خود فاصله بگيرند تا بهتر خود را ببينند .

آخر كمتر كسي را اين روز ها تاب ديدن خويشست . ----------میم.نون

+ نوشته شده توسط میم.نون در جمعه 1384/12/05 و ساعت 4:0 قبل از ظهر |

 

  چقدر گفتم ؟

                    چقدر ؟

                                چقدر ؟

از غرور كه هيچ ، از هر چه بگويي گذشتم تا از عشق نگذرم و تو از خواهش هاي ناچيز و حقير

نتوانستي ببري !!!

دست آخر . . . از من كه نه ، از عشق گذشتي و چه بدست آوردي ؟ يا آن هم ؟

       

               نكته در اينجاست كه ما را فروخت . . . . . . . . . گوهري دهر و شما را خريد

و اكنون . . .

انتظار داري دنيا روي خوشش را به كدام خوش دلي تو تقديم كند ؟

به بي تاب و تحملي ؟

                     به نا شكيبايي‌ ؟

                                  به ناشكري و نا سپاسي ؟

                                                                      يا به خود خواهي و خويشتن دوستي ؟

ميخواهي دنيا كه نه ، خدا به كدام ثواب نكرده و نداشته بر گناهانت رحم آورد ؟

يا تو سهم ات را از خدايي كه همه ميگوييم يكيست و اتفاقا عادل هم هست مي گيري يا من .

كه اگر تو بگيري كه ابدا خدايي وجود ندارد چه رسد كه عادل هم باشد و اگر . . .

. . . نه. ادامه نمي دهم

. . . بس كه دوستت دارم .

حتي اگر خدايي نباشد و عدالتي . . .

                                                 براي من هنوز عشق هست .

پس دعا ميكنم به درگاه همان خدا كه نه خدايي باشد و نه عدالتي و . . .

. . .

. . . چقدر گفتم ؟

                       چقدر ؟

                                     چقدر ؟

                                            كاش هرگز نگفته بودم . . .

 

تحمل كن عزيز دل  شكسته  

                                    تحمل کن بپای شمع خاموش

 تحمل  کن  کنار  گریه  من

                                    بیاد دلخوشی های فراموش

 
 
 

 

 

+ نوشته شده توسط میم.نون در چهارشنبه 1384/12/03 و ساعت 5:16 قبل از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM






Powered by WebGozar