تبليغاتX
خاطر تنها - بجون تو بجون تو خماری بد دردیه
 

سلام به همه دوستان و الالخصوص دشمنان عزیز

دوست داشتم پست بعدی یه داستانگونه باشه . میگم داستانگونه چون تا حالا تجربه داستان نویسی نداشتم . سوژه مورد نظرم هم خیلی نخ نما و دم دستیه اما خب تجربه میخوام بکنم دیگه !!!

یه پاراگراف اول داستان و براتون میذارم بعد شما نظر بدید که دوست دارید ادامه اش رو هم بخونید یا همین جا درز بگیرم قضیه رو ؟ راستی قصه هنوز اسم نداره . هر پیشنهادی واسه اسمش دارید بگید.

انصافاْ نظر بدید و سرسری نگذرید . مهلت نظرسنجی و هم ۱۰ روز میذاریم . چطوره ؟

از امروز یعنی یکشنبه ۲۰ بهمن تا آخر ماه یعنی چهارشنبه ۳۰ بهمن

راستی جداْ از دوستانی که در زمینه داستان نویسی دستی بر آتش دارند توقع دو چندان دارم که من و از راهنمائی هاشون بی بهره نکنند .

و اما داستان :

از خماری روی پاهاش بند نبود

 اشک چشماش با آب بینیش قاطی میشد و سر میخورد روی چونه اش ، دستمال کاغذی هم دیگه جواب نمیداد خیس خیس شده بود . یه پرده اشک مرتب جلوی چشماش و میگرفت باعث می شد نتونه درست جلوشو ببینه . مرتب میخورد به آدمایی که از کنارش رد می شدند و چند بار هم نزدیک بود از تنه خوردن ازرهگذرا  ولو بشه وسط خیابون .

اما اصلا متوجه این اتفاقا نبود . تمام حواسش به این بود که زودتر خودش و برسونه خونه و بچپه توی اتاقش و جنسی که بهزار التماس و گشتن و سگدو زدن توی پاتوق ساقی های مواد توی این خیابون و اون خیابون و سر این چارراه یا اون پسکوچه و . . . جورکرده بود و بزنه تو رگ تا دوباره جون بگیره  یا بقول خودش مختصات آدمیزاد پیدا کنه تا بفهمه چه... باس بخوره !

یکی دو تا کوچه بیشتر نمونده بود به خونه . . .

-----------------------------------------------------------------------------------------------

یکی میمرد از درد خماری-----------------یکی میگفت : داداش هارتل میخواهی ؟

اینم یه بیت که همین الان به ذهنم رسید واسه رفع شادی و غافلگیری اموات در شب سه شنبه بد نیس

منتظرم .

 همگی موفق باشید . این یه دستوره !

+ نوشته شده توسط میم.نون در یکشنبه 1387/11/20 و ساعت 4:10 قبل از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM






Powered by WebGozar